یاداشت های یک زن

احساس کردم نیاز دارم تا از نقشی که  با این نوشته ها در

آن فرو رفته ام بیرون بیایم ....

و علیرغم  شرایط گاه سخت  از جنبه دیگری به خودم و هستی

 نگاه کنم...

وبلاگ تازه ام:

برای ورود کلیک کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1392ساعت 14:1 توسط نفس |

چرا جواب نمیدهد؟

گیج و گنگ شده ام ....

انگیزه و مثبت گرایی خود را  کامل دارم از دست می دهم.....

شاید یکی از علت های کلافگی بیش از حدم  اتفاقی که

 مدتها منتظرش بودم و در آن توقع نشاط و شادی داشتم

 اما به جایش سردی و مقایسه و قضاوت دریافت کردم

 باشد....

این اتفاق.  ملموس و واضح بر ذهن و جسمم تاثیر گذاشت...

اما می دانم گره کار جای دیگری ست!

از میان این همه دلیل قانع کننده که برای این کلافگی های

بی نهایت ردیف کرده ام ...

از حقوق ته کشیده و روابط سرد خانوادگی بگذرم...

ناامیدی نسبت به خداوند در راس آن قرار دارد...

ناامیدی به خداوند برایم  مثل مرگ است ...

چیزی در درونم دارد می میرد که نبض طپنده زیستن

است...

احساس می کنم به هیچ چیز وصل نیستم...

 به خود حق می دهم...

گویی فراموش می کنم  زنی هستم  با روحیه ای حساس

 که بار همه مسئولیت ها به دوش من است..

انگار تنفس بخش زنانه روحم زیر بار این همه فشار مالی

و مسولیت و تنهایی مفرط  دارد خشک می شود و این خوب

نیست....مرگ است..

حتی آن چنان نامید شده ام که دیگر درخواست هم نمی کنم!!

جواب نمی دهد.....

چرا جواب نمی دهد؟؟؟؟؟

ولی ناامیدی نسبت به او از این هم  مرگبار تر است.....

واقعا چرا جواب نمی دهد؟!!!!

من که او را فراتر از مذهب و هر سیاستی قبول داشتم چرا

جواب نمی دهد!!

 wre1dn74ung4100jjp.jpg

 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1392ساعت 18:4 توسط نفس |

فقط....

آدم ماندن و مردن بین این همه روز مرگی و در جازدن نیستم....

نمی توانم سرم را زیر برف فرو ببرم و خودم را به نفهمیدن بزنم....

فقر فکری اسف بار جامعه و ناگفته های دردناکش.............

احساس می کنم به هیچ چیز و هیچ کس وصل نیست....

بریده ام !!!!!

از همه جیز ..

پیاز داغ درست کردن و مرور خاطرات گذشته و یک کار بیهوده با

حقوقی مضحک......

گاه از خودم می ترسم !

انحطاط نیست.......

انقلابی در درونم ایجاد شده که  زبانه هایش تمام ذهنیات و

باور های مرا دارد می سوزاند....

چه شد که به این جا رسیدم؟؟

فکر رفتن لحظه ای مرا رها نمی کند.....

چیزی فراتر از عصیان ۳۶ سالگی.....

وازدگی شدید...

دلم می خواهد کسی از جنس آدم مرا تنگ در آغوش بگیرد و

بگوید همه این نآرامی های روحم کابوسی بیش نیست و

همه چیز آرام است و حفره عمیق زنانه روحم را پر کند.....

اما .......

مضحک است که هیچ گاه نمی خواهم از رویاهای شاعرانه ام

بیرون بیایم...

باید بروم....دستهای  تهی چه به من می دهند!

برای رفتن دارم اساسی فکر می کنم .......

فقط دست و دلم بابت پسرک می لرزد.

h0aehod4qp29082heisj.jpg

 

 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1392ساعت 0:53 توسط نفس |

شب

درست زمانی  که فکر می کنی دنیا روی سر انگشت

 شاد تو می چرخد  و همه جیز روبراه  و باب میل است...

یک دلتنگی عجیب و غیر منتظره ...

یک اندوه غیر قابل هضم ........

 تمام لحظه هایت را به لرزه در میآورد...

و هر چه می گردی جز آرزوهای عقیم و چراهای بی جواب

 چیزی پیدا نمی کنی...

این تناقض واضح  روز ها ی شاد و پر انرِژی و پر تکاپو...

و شب های سر به جنون کشیده من است....

تضاد احساسات روز و شب برایم دیوانه کننده شده....

گویی شب مرا در تاریکی و تنهایی خود قورت می دهد...

و هر چه شبها باخیام و اشو بیشتر حرف می زنم

شعر هایم نا مفهوم تر و خیس تر و روحم عاصی تر

می شود......

نه اینکه از تنهایی نالان باشم...نه

که من سالهاست با تنهایی نفس کشیده ام اما احساس

می کنم دیگر کارد به استخوان رسیده...

نمی دانم کی بود که می گفت :ز تنهایی بلا خیزد....

انگار عصر و غروب که می شود تمام انرِژی درونیم به تحلیل

می رود و من در تیرگی نفسگیر  شب غرق می شوم و هر

 چه بیشتر دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1392ساعت 22:9 توسط نفس |

قصد رفتن.....

در آسانسور را که باز کردم چهره هایی آشنا دیدم

کسانی که سالها با آنها هم خانواده بودم....

مسافرت ها. مهمانی ها و رفت و آمد هایی که دوام

نداشت و با  جدایی من  برای همیشه گسسته شد...

نگاهایمان اما به هم گره خورد...

و یک سکوت سرد در چار دیواری فولادی اتاقک آسانسور ....

هیچ حسی نداشتم...نه اندوه و نه حسرت

گویی قرن ها  از آن زمان گذشته ...

انگار در عرض این 36 سال هزاران سال است که زندگی

کرده ام....

ولی حس می کنم هیچ چیز آن طور که به نظر می رسد

واقعی نبوده و نیست....

واقعیت آن است که در عرض یکسال اخیر  تمام زیر بنا ی

 اعتقادات و باور های من دچار تزلزل شده ...

از مذهب و جامعه و انسان ها گرفته تا فلسفه و جهان بینی 

 و مهمتر از همه خودم.....

همه چیز برایم زیر سوال رفته!!

و هیچ چیز جواب سوال های من نبوده و نیست..

یک خلاء بی جواب ...و یک تهی سرد!!!!!

تناقص موفقیت های بسیار آمیخته با روز مرگی و این همه

سوال  های بی جواب روح ناآرام مرا سر کش تر وعاصی تر کرده...

قصد رفتن و یک تغییر اساسی دارم...

داشتن یک زندگی معمولی مرا به جنون رسانده....

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ 

آمدنم بهر چه بود ؟به کجا می روم آخر؟؟

 

xuwenqivsl7ryaevfrwr.jpg

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1392ساعت 19:42 توسط نفس |

مستی رود های جاری........

 

زمزمه آرامش بخش چشمه های بیرون آمده از دل کوه.

سایه سار جادویی درختها........

خنکای نفس های باد........

 عطر آویشن و گلپر ها و پونه های کوهی ........

صعود از صخره ها و کوهها و دویدن در دشت های سرسبز

و لذت خوردن  چای هیزمی  بر بلندای قله  سیاه کوه

و نظاره نیزوا و دماوند از ارتفاع مه گرفته آن ..

آنچنان این چند روز  مرا تسخیر خود کرده که گویی هنوز در

آن جا هستم...   ...................

 آنچه که سالها برایم ارزش بود مدتهاست بی ارزش و مضحک

 شده...

و رفتار سیاست گرایانه و سود جویانه  انسانها مرا نسبت به

روابط انسانی دلسرد کرده... ...

سوختن تلفن همراهم نیز  باعث  شده ارتباطم محدود تر و

کمتر شود...

دلم می خواهد کوله پشتی ام را به دوشم بیاندازم .کفشهای

کوهنوردی ام را بپوشم و رها از  روز مرگی های فرساینده

برای همیشه بروم!!!

کجا ؟؟

به هر آن کجا که باشد به از این سرا سرایم............

آنچه که سعدی قرن ها پیش در جستجویش بود و آن را پیدا

نکرد............

(آنچه یافت می نشود آنم  آرزوست)

من هم در عرض این سی و چند سال پیدا نکردم...

  گویی هزاران سال است که زندگی کرده  ام اما احساس

می کنم  نرسیده ام!!!!!!

انگار هر چه که در ظاهر درخشنده   است در باطن پوچ و

خالی.......

و من

روحی نآرام و سرکش در بدنی زنانه !!!!!!

 خیام و اشو در من زمزمه می کنند و انگار صدایشان در 

 عمیق ترین ابعاد  روحم انعکاس دارد!!!!!!!

و من  گنگ و تنها مثل مستی رود های جاری  در دل

کوهستان پیش می روم...............

 در  پی اقیانوسی که مرا آرام و همیشه  در بر گیرد!!!!

در پی...............

عکس های عاشقانه از دختر و پسر لب دریا

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1392ساعت 13:44 توسط نفس |

جراحی

نتیجه فلسفی کوهنوردی امروز :درک و بینش این مسئله بود

  که آشفتگی های فکری  گاه به گاهم  به علت تمرکز  روی

نداشته ها و ندیدن داشته های زندگیم است....

توانایی ها و استقلال مالی و فکری و راه حل های مثبت ذهنم

را نمی بینم و دریچه دوربین را روی یک نداشته  خاص زوم

کرده ام....

سخت گرفتن مسائل  و قربانی نشان دادن خود و مقایسه

خود با دیگران علیرغم موفقیت های بسیار  زائده  سرطانی

است که باید آن را از لحظه هایم جراحی کنم و دور بیاندازم....

من سخت نیازمند ایمان و دوست داشتن زن درونم هستم...

کوهنوردی  همواره ذهن مرا از بیهودگی و آشفتگی ها خالی و

بینش و نگرشم را مثبت و سازنده می کند ....

کوهنوردی شیوه ای متفاوت برای  بهتر زیستن و شناخت خود

 مقدس درونم است......

هر قدمش تفکری عمیق و سازنده برای شناخت  و کنترل

خویشتن خویش ........

sse1vftetv10vqsr56it.jpg

 

 

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1392ساعت 20:39 توسط نفس |

حوا

این روز و شب ها سخت  دلتنگم..

میان این همه برق هوس و دستهای سیمانی و آشفتگی

روز مرگی ها .

دلتنگ یک آدم هستم...........

دلتنگ شعر عاشقانه که در آن نفس بکشم.شکوفه کنم

و لبخند بزنم....

 دلتنگ حسی که مرا به خویشتن خویش و آن بخش باکره

روح و جانم (دوست داشتن و دوست داشته شدن) وصل کند........

و دلتنگ کسی که  حفره های روحم  در آغوشش به لذت امن

  بهتر زیستن گره بخورد...

به قول فروغ دلتنگ کسی هستم که مثل هیچکس نیست!

دلتنگ  یک آدم هستم!!

دلتنگ آدمی که  عاشقانه حوایش باشم.....

 

jgzzvd3tw5gor8flsvcg.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1392ساعت 22:4 توسط نفس |

کجای زندگیم هستم؟

باید بایستم ...

 مسیر پیش رو را دوباره ارزیابی کنم .و ببینم قدم بعدی

 را کجا باید بگذارم...

نیاز به سکوت و خلوت ....

و روبه رو شدن با خویشتن خویش .....

احساس می کنم نیاز شدیدی به یک مکنده  قدرتمند دارم 

 تا زوائد و شلوغی های بیهوده را از لحظه هایم حذف کند ..

باید بایستم ...

ببینم کجای زندگیم هستم !!

و از زیستنم چه می خواهم؟؟

و این تناقص موجود در ارزشهایم را باید چگونه به آرامش و

 یگانگی درونی برسم.....

باید تکلیفم را با این همه تضاد فکری روشن کنم....

و این بی ایمانی ها نسبت به خویشتن را به خدای مقدس

درونم گره بزنم...

 

 p69oon54d4z1558n902z.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1392ساعت 19:0 توسط نفس |

نهایت زیستن؟!

میان یک صخره منتهی به پرتگاه .زمانی که هیچ جایی برای

 یک نوک پا به جلو و عقب نبود و من جز مه و باد شدید و سرد

چیزی حس نمی کردم.همراه کوهنوردم دستان  لرزان مرا گرفت

 و مرا از کناره باریک پرتگاه عبور داد...

اشک روی پهنای صورتم نشست .!

در آن لحظه احساس کردم سردر گمی ها و آشفتگی های

 اخیر زندگیم  چقدر مشابه این صخره و پرتگاه خطرناک است و

چقدر  به  کمک  و محبت دستانی مطمئن  و مردانه  نیاز دارم....

تکاپو برای یک موقعیت تازه شغلی .درگیری های اداری .

 تغییر محل سکونت و خرید خانه جدید . مسئولیت  یک طرفه

پسرک و مهمتر از همه سر کشی و ناآرامی های زنانه وجودم

 مرا به دویدن و دویدن و خستگی روح و جسم کشانده!!!!!

دلم  پناه  امن و پر محبت و عاشقانه ای می خواهد تا از همه

دشواری ها به آغوش گرمش  بخزم و تن و جانم در آغوشش  آرام

و تسلی بگیرد....

دیشب دیدن یک دوست و یک گفتگوی نیمه کاره در وجودم

 آتشی انداخت که ناچارا دوباره تماس گرفتم و حرف های

نجویده ام را به لب آوردم.....

اما بدتر شد و مزه گس حسرت روی وجودم ماند!!...

دیشب  احساس کردم تمام آن بحث های فلسفی و جهان بینی

بیهوده است!!

و من باید (انسان بودن) خود را بپذیرم!!!

انسانی با نیاز های روحی و جسمانی  زنانه و غیر قابل انکار!!!!!!

امروز  بر بالای قله .زیر ریزش باران و دریای مه و ابر زیر پا

به خلاء.به نهایت زیستن؟و چگونگی تغییر  باور هایم  فکر

 می کردم!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1392ساعت 12:48 توسط نفس |

کجاست؟؟

تمام لحظه هایم تقلایی سخت برای  جواب دادن به خویشتن

خویش است....

اما .....

فکر می کنم  مثل معادله چند مجهولی شده ام که از راه های

موجود نمی توانم به خودم برسم!!

نمی توانم صورت مساله را نادیده بگیرم !!

نیاز  به دوست داشتن و امنیت عاطفی .....

تکاپویی که گاه  ناامید می شود....

دیشب میان زمزمه  شعر های آلمانی آنچنان فریاد کشیدم...

که از خودم ترسیدم!

یعنی نمی شنود!!! یا اینکه نمی خواهد بشنود!!

پس چرا نام خود را خداوند گذاشته؟؟

و چرا گفته:بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!

مگر از عمق جان و روح بارها و بارها نخوانده امش؟

بارها به او گفته ام :نگذار حساب تو را با بندگانت یکی کنم!!!

نه کافر نیستم...

گرچه خیلی از باورها را زیر سوال برده ام ....

 اما به ذات یکتایش معتقدم.....

پس جواب این هذیان های تب کرده شبانه ام  کجاست؟؟

این روزها ...این شبها؟؟؟

سیری این عطش کجاست؟!!

 

mmciw804qh0tqzwcjb4r.jpg

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1392ساعت 18:43 توسط نفس |

زن سیب خورده!!!!!!!!!

دست از جنگیدن برداشته ام .

با خودم و.........

نه اینکه بی انگیزه و بی هدف شده  باشم .نه!

پذیرش در عدم تغییر دیگران  ....تمرکز بر تغییر خود...و

 صلح و دوستی با زن سیب خورده درونم!!!!!

هدف ها و  تغییرات  اساسی را لیست کرده ام که هر لحظه 

 شروعی برای حرکت به جلوست...

ارزش ها وبینش آگاهانه نسبت به خداوند. خویشتن و دنیا را

جایگزین عقاید و تفکرات  پوسیده و راکد کرده ام و دنیا را از

 دریچه چشمان  خود  می بینم و نه دیگران....

(زندگی که سالها مورد سوال و ارزیابی قرار نگرفته باشد ارزش

زیستن ندارد)!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1392ساعت 15:48 توسط نفس |

!!!!!!!!!!!!

 گاه درباره خویشتن خویش اندیشیدن وحشتناک است....

اما این تنها راه صمیمانه کار است..

اندیشیدن درباره خویشتن خویش به آنگونه که هستم..

و در شگفت شدن از آنها!!!

ضعف ها و قدرتها....

و تلاش برای بهبود آنها......

چه آغازی می تواند محکم تر و استوار تر از این باشد؟؟

از جه جیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم؟؟

جز از خویشتن خویش!!

 

hoqlxjhcyr7djcqum0si.jpg

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1392ساعت 2:38 توسط نفس |

تابستان پیش رو....

آخرین عصر بهاری که  به اولین شب تابستانی گره می خورد......

فکر می کنم این 3 ماه با لحظه هایم چه کردم ؟؟

چقدر خندیدم؟؟

و اشک هایی که گاه از گوشه چشمم ریخت  آیا بیهوده نبود!!!!!

چه حرف هایی را سکوت کردم ؟؟

و چه انتخاب هایی داشتم؟؟

مثبت ؟سازنده؟ یا در جا زدم!!

آیا افکار و جهان بینی ام آگاهانه  و موثر بود؟

این 3 ماه مثل طعم گس خرمالو ..

مثل لذت نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ ..........

و تداعی تمام افکار و درونیاتم بود...

اتفاق های زیادی افتاد ....

گاه تلخ و گاه شیرین....

اما همه آنها مرا به شناخت و بازسازی و مدیریت اندیشه

  و لحظه ها رساند....

فکر می کنم که در تابستان پیش رو

باید چه تغییراتی در زندگیم انجام دهم؟

باید چه افکار و زوائدی را از بینش و لحظه هایم حذف کنم؟؟

و چه برنامه ریزی و جایگزین های مثبت و  جدیدی داشته

  باشم؟

باید به کجا برسم؟

و چگونه شادتر و بهتر و انسانی تر  زندگی کنم؟؟

و با زن هزار چهره  درونم  که گاه شاد و گاه افسرده هست چگونه

به صلح و آرامش برسم؟؟

و چگونه خودم را بیشتر و مهربانتر دوست داشته باشم؟

و چگونه برای امروز 

برای فرزانه  زندگی کنم؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کوه نرفتن امروز را با یک دوش سرد . خواندن کتاب

(زمانی برای زن بودن ) و یک نهار جدید و خویشتن داری

با زن بهانه گیر درونم  جایگزین کردم......

و با پختن مربای آلبالو به پیشواز یک تابستان عالی و سازنده

و به یاد ماندنی و شاد می روم ...

به امید روز های شادتر....

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1392ساعت 20:2 توسط نفس |

زن بودن

احساس می کنم از دیروز تا حالا سوپاپ های مغزم بسته

شده و دیگ ذهنم در حال ترکیدن است...

مشکل تضاد و جنگ خاموش بین نیاز های سرکش و منطق

و این تنهایی نفسگیر است!!

دلم  آغوش امن و عاشقا نه ای می خواهد که در آن زن بودن

 خودم را دوباره  حس کنم....

رها از همه مشکلات مالی و فلسفه بافی های ذهن نیازمند

زندگی زنانه وجودم هستم...

نیازمند امنیت .اطمینان خاطر و

 تراکنش  صادقانه دوست داشتن و دوست داشته شدن....

نیازمند زن بودن هستم!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1392ساعت 14:4 توسط نفس |

هویت انسانی

زمان های زیادی برایم  فرا رسیده که جز به  قدرت درونی 

 خویش به هیچ چیز نتوانسته ام تکیه کنم..

 نحوه تفکر. ارزش ها  و عکس العمل  منطقی در شرایط

سخت برایم  ثبات به ارمغان آورده...

و شناخت و حذف ضعف ها و جایگزینی مثبت ها گزینه موثری

 در لحظات برایم بوده...

امروز  توانستم قاطعانه در برابر موضوعی بسیار مهم و احساسی 

 نه بگویم و احساسات و نیاز های سرکش درونم را مهار کنم..

گرچه سخت اما ارزشش را داشت...

و این علیرغم درد موجود برایم اعتماد به نفس و ثبات به ارمغان

آورد...

یاد جمله ای افتادم که :من یک انسانم !نه یک فرشته و نه یک

حیوان ...با ضعف ها و قدرت های خاص خود ....پس به خاطر خودم

 و نه دیگران از هویت انسانی خود دفاع می کنم....

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1392ساعت 0:25 توسط نفس |

دیدار و این همه دلتنگی !

بعد 6 روز دوری در را که باز کردم ..

نمی دانم من به آغوش او افتادم یا او به آغوش من ...

علیرغم اینکه قد بلند و لاغر  هستم اما در آغوش او کوتاه و

کوچولو!!!!!!!!

 پیشانی اش را بوسیدم و سرم را روی شانه اش گذاشتم....

وقتی مرا بوسید احساس کردم چیزی در قلبم  لرزید و حسی

در درونم فرو ریخت....

پسر کوچولوی من حالا دیگر برای خودش مردی شده

و به قول خودش پشت لبهایش سبز شده....

 اما.......

دیدار و این همه  دلتنگی!!!!!!

نمی دانم چرا با دیدن پسرک تهی تر و خالی تر شدم!!؟؟

 ناخودآگاه یاد فروغ افتادم که  هر روز  از ندیدن پسرش گریه

میکرد  اما نوشته بود:

وقتی پسرم کامی را در خیابان می بینم تنم

شروع می کند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن.....

چه فایده! آدم باید جفت خودش  را پیدا کند .با او همخوابه شود

و بمیرد...معنی همخوابگی همین است .یعنی کامل شدن و

مردن ..

.چون زندگی فقط تلاشی برای جبران نقص هاست !!!!

7t2bses642alf6nvgrd4.jpg

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1392ساعت 6:6 توسط نفس |

سناریوی تکراری

 سرکشی هر 15 روز یکبار ریس شرکت انگار همیشه  باید

 منجر به گفتگویی  مضحک بینمان  شود...

علیرغم  انجام تمام مسئولیت ها به طور کامل .گویی توقع دارد

 که خودم را وقف شرکتش کنم و مرخصی ها و اضافه کاری ها

را با سردی قبول می کند....

امروز هم که بعد مدتها  به شرکت آمد طبق معمول  جلوی تمام

 کارها علامت سوال گذاشت!

من هم  قاطعانه و با مدرک .درستی تمام مسئولیت هایم را ثابت

کردم...

آدم زیاد  بدی نیست اما انگار اگر ایراد نگیرد عذاب وجدان دارد ...

از خودم راضی ام که برای هر سوالش جوابی قاطعانه و منطقی

 داشتم و از نحوه مدیریت و کار خودم دفاع کردم..

در آخر که نارضایتی درونی مرا از رفتارش دید برای به دست آوردن

 دلم طبق معمول پیشنهاد کرد مرا به خانه برساند و مثل همیشه

 من قبول نکردم ...

مثل یک سناریوی مضحک  که همیشه آخرش تکراری ست...

نه اینکه ناراضی باشم نه!!

از قدرت مدیریت و آزادی عمل و خلاقیتی که در کارم دارم  راضیم ...

اما

اینکه برای خودم کار کنم  تبدیل به هدفی بزرگ و مهم برایم شده ..

efdh2diji64te0xe5pu7.jpg

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 21:34 توسط نفس |

رو سر بنه به بالین......

نمی دانم این ناهمگونی و تضاد بین خواسته ها و نیاز های

 سرکش جسم و منطق روح را چگونه حل کنم؟

دوباره شب ها برایم تبدیل به کابوس شده!

نمی توانم به صرف نیازهای جسم .روح و احساس خود را نادیده

بگیرم...جسم و حان من سخت به هم گره خورده و نادیده گرفتن

 یکی زوال و تباهی دیگریست .........

شنیدن زمزمه مولانا و حافظ از عمق وجود  شجریان در این سیاهی

 کشدار نیمه شب گویی آتش زیر خاکستر وجودم را هر لحظه

شعله ورتر می کند.....

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن...

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن..

مائیم و آب دیده در کنح غم خزیده

خواهی بیا ببخشا .خواهی برو حفا کن..

بر شاه خوبرویان واحب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن .وفا کن

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چه گونه گویم کین درد را دوا کن؟

wfzu2b9jday085b9qkg7.jpg

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 0:30 توسط نفس |

صدای سیاه شب

 

این 5 روز که پسرم را ندیده ام مدام به این فکر می کنم که چه

 چیزی مرا راضی و شاد می کند؟

و چگونه می توانم از هیاهوی ذهنی  که 11 ماه است در آن دست

و پا می زنم و با رویداد های تلخ و گسی همراه بوده برای همیشه 

 بیرون بیایم؟

اما می دانم دیگر هیچ چیز مثل سابق نمی شود!

و نمی خواهم که بشود!!

در این 11 ماه زیر بنای اعتقادات و تفکرات  و شخصیتم دگر گون شد.

انگار باید آن تلخی های نفسگیر اتفاق می افتاد تا هر چه بیشتر

ضعف ها را از روح و فکر خویش می تراشیدم و به قدرت درون و

 اندیشه ام پی می بردم....

فکر می کنم رخوت و سکوت این دو هفته  پذیرشی است که در

 ازای آن دست و پا زدنهای بیهوده به آن رسیده ام...

پذیرش خود...پذیرش دیگران ...قطع امید از همه و اتکا به خود!

شاید این نوشته ها تلاشی دردناک برای پشت سر گذاشتن

ناامیدی هاست...

و جایی برای رها شدن از نگفته هاست ...

این روزها صبورانه خودم را می شنوم و شبها با  زمزمه شجریان

به خواب میروم...

نیمه شب ها در سکوت به صدای سیاه شب فکر می کنم و فکر

می کنم باید چه کنم تا فرزانه  آرام بگیرد؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 0:7 توسط نفس |

در جستجوی حسی تازه

برای من ازدواج ارتباطی فراتر از ظواهر و باید ها و نباید ها و

سکس است...ازدواج باید سازنده و رشد دهنده در تمام زوایای

روح . اندیشه و اخلاق باشد .. و با شناخت .احترام و درک متقابل

 و محبت قلبی همراه باشد.

سعی کردم با مثبت نگری و به دور از قضاوت با این پیشنهاد جدید

ازدواج روبرو شوم.ایده ها و تفکرات و ارز شهایم را تا حد کوچکی

بیان کردم...

اما برخورد . رفتار وتفکراتش علیرغم شرایط و ظواهر عالی اش  مرا 

 دلسرد کرد!

من ارزش هایی دارم که شخصیت و زیر بنای وجودی مرا شکل

می دهد و نمی توانم آن ها را نادیده بگیرم....کسی که می خواهد

وارد زندگیم شود باید عملا لیاقت با من بودن را داشته باشد و به

اندیشه و احساسم احترام بگذارد نه اینکه از راه نرسیده ..........

به هر حال مسئله ای بود که دیروز چند ساعتی ذهنم را مشغول

کرد و  تمام شد..شاید تجربه مضحک ازدواج قبلیم مرا واقع نگر و

محتاط کرده..

این روز ها دنبال چیزی .حسی میگردم که شاید خودم هم

نمی دانم چیست!!!!!

چیزی که تارهای اندیشه و روحم را از این خمودگی و فرسایش

 نجات دهد....

اما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Jenna pietersen fashion model Wallpapers Pictures Photos Images

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1392ساعت 14:26 توسط نفس |

اگر زنده ام .........

امروز سومین روز است که پسرک را ندیده ام....

بیشتر از آنچه دلم برایش تنگ شود .احساس می کنم بین

لحظه ها معلق هستم....

احساس می کنم به هیچ چیز و هیچ کس بند و وصل نیستم!

انگار دچار بی وزنی نسبت به زمین و آدمها شده ام.....

مثل  رقص  قاصدکی  در دستان ثانیه ها....

به خراش عمیق دستهایم که هدیه صخره نوردی جمعه بود نگاه

می کنم و به لحظه ای که خون از بین انگشتهایم روی صخره ها

می ریخت و من در سکوت فکر می کردم هنوز زنده ام ....

اگر زنده ام پس چرا این قدر تهی ام؟!!!!!!

عکس های ورزش مهیج صخره نوردی (سنگ نوردی)

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1392ساعت 19:54 توسط نفس |

صلح و ...

شاید تجر به های تلخ باعث شده نسبت به هیاهوی جامعه

در مورد انتخابات سخت بی اعتنا باشم....

یاد اولین باری افتادم که با پدرم برای رای دادن رفته بودم....

پدر آن زمان حرفی زد که گذر زمان عملا حرفش را به من ثابت کرد..

و واقعیت ها ی زندگی  چیزی فراتر از تصورات من شد..

آرزوی صلح و عدالت و آزادی !!؟؟؟؟

 

mcgwhbfobmc92j3s44h2.jpg

 

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1392ساعت 21:14 توسط نفس |

............................

بارها و بارها نوشتم و پاک کردم....

شاید واژه ها گنگ و نارسا  و تهی شده اند ....

شاید هم من .....

j0544olfndy8t7w20dli.jpg

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1392ساعت 15:20 توسط نفس |

صدای .................

می خواهم به اندازه تمام لحظه هایی که مرده بودم .

زندگی کنم....

به اندازه تمام راه هایی که نرفته ام . بدوم ....

به اندازه تمام سکوت هایم شاعر شوم ...

و به اندازه تمام اشک هایم  . بخندم.

اشتیاق  کوه فردا صبح مثل خونی تازه در رگهایم جاری شده .....

و مرا از بست نشینی از  غار درونم بیرون کشیده....

از سر و ته حقوق ته کشیده ام باز هم زدم تا مبلغ کرایه کوه

 فردا جور شود...

شاید کوه تنها انگیزه زیستنم شده....

بر بلندای قله (خود ) و (خداوند) گمشده ام را لمس می کنم....

علیرغم پرویدی کوله پشتی ام را بسته ام و با یک فنجان چای  نبات

به فکر لذت لحظه های کوه فردایم....

هر چه از شرایط دلسردتر   میشوم اشتیاقم به کوه و

 طبیعت بیشتر و بیشتر می شود....

گویی کوه با آن سختی و عظمتش تسکین این روح ناآرام و دل

 بی قرار  من است...

 می خواهم بر  بلندای کوه بنشینم و فارغ از همه چیز  به صدای

هستی  گوش دهم.....

به صدای خدا ....

به صدای فرزانه ......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1392ساعت 19:43 توسط نفس |

حفره

فکر می کنم به روزهایی که از دستم لیز می خورد و در میرود .

و مزه شان نچشیده  و .گس روی لبهایم می خشکد!!...

مدتی است که جز کوه.رغبتم را به همه چیز و همه کس  از دست

داده ام  ............

.و در غار خود به عبور بی بازگشت و مضحک  لحظه ها نگاه

می کنم...

نمی دانم چرا این قدر تهی هستم....

یک خلاء عمیق درون ..

چیزی  می خواهم متفاوت و فراتر از روزمرگی ها که مرا زنده کند....

حسی می خواهم تا تارهای  روحم را به  موسیقی  بادها و

درونم را به رقص و مستی باران ها گره زند.

و به قول خلیل جبران :بخش ناسوخته روحم را بسوزاند......

دوستی  عزیز در جواب پیامم نوشت:تا بخش سوخته روحت  را

التیام و آرامش  دهد.....شاید!!!!!

حفره درونم روز به روز بزرگتر و عمیق تر می شود و من فکر

می کنم اگر قدم بعدی درونش بیافتم !

دستی هست؟!

دستی نجات دهنده؟

برای این روح ناآرام!

..........................................................

  باید پرواز کردن  با این بالهای خسته و مجروح را دوباره

امتحان کنم.

دستی نیست!!!این را تجربه به من ثابت کرده.....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 16:52 توسط نفس |

پسرم....

 

امروز احساس کردم چقدر به پسرم بدهکارم!!!!!!

نه می توانم مانع او برای دیدن پدرش شوم و نه می توانم

 جوابی برای بی مسئولیتی و بی توجهی ها ی دردناک پدرش

 نسبت به او داشته باشم....

علیرغم فهم و درک بالایش او یک پسر نوجوان و حساس در سن

بلوغ است که کوچکترین توجه و حمایتی را از پدرش دریافت

نمی کند ..

و این درد مضاعف این روز هایم است......

فقط می توانم با عشق و صبر به او آگاهی بدهم

 و معیار های درست و نادرست را نشانش بدهم ...

اعتراف می کنم در تربیت او موفق بوده ام.....بدون هیچ کلاس اضافه

و فشاری در دبیرستان نمونه رشد قبول شد و همیشه عضو فعال

 هندبال و بسکتبال و متخصص کامپیوتر......

و مایه امید و اعتماد به نفس و درست زیستن و انگیزه مثبت من

هست.و در سختی ها تسلا و تسکین من ...

اما خلاء وجود  یک پدر .یک مرد و اندوه ناگفته اش برایم شنیدنی و

قابل لمس است.......

از پدر فقط اسمی برای او مانده و دیدار های هفته ای یکبار که

پسرک به آن دلخوش کرده.....

و من کاش.....نه حسرت گذشته را خوردن مثل زخم چرکینی سر

باز می کند ....

من گذشته ام را بخشیده ام و چقدر خوشحالم که خودم و پسرم با

 لقمه نانی کمتر  در آرامش زندگی می کنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1392ساعت 18:10 توسط نفس |

انسانم آرزوست........

 

 

 vbzs22a1602pize3cqsg.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1392ساعت 7:50 توسط نفس |

شاید..........

یک حفره عمیق درون لحظه هایم..........

و خلائی که لابه لای روزمرگی های شلوغ و خسته ام

سرگردان است.....

پیرمرد داروهای گیاهی به چشمها و صورت و دستهایم خیره شد.

و علت کلافگی و افسردگی  بیش از حدم را غلیظ شدن خونم

 تشخیص داد و درمانش را سرکه سیب خانگی که به من داد...

اما ........

گره کور این لحظه ها روح سرکش و ناآرام و کمال طلبی ذهنم 

 است...

این گیر و دارهای روزانه  بهانه است.....

انگیزه هایم صفر شده...

باید دوباره بروم کوه...

شاید احساسم هوایی بخورد....

و منطقم دوباره نفس تازه کند....

شاید....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1392ساعت 20:58 توسط نفس |

از قلبم

رها کرده ام........

آرامش چند روزه ام را مدیون رها کردن نیازی هستم که ماه هاست

 ذهنم را درگیر کرده و منجر به دست و پا زدن های بیهوده و

فرساینده شده ...

رها کرده ام و به خدای مقدس درونم سپرده ام....

از قلبم رها کرده ام.............

....................................................

  کار و تکاپوی زیاد و دوندگی های روزانه ام را  با مولانا .اشو و

خلیل جبران .نفس می کشم.

و روح سرکشم را شبها با زمزمه شجریان آرام می کنم

حافظ  و شعر های لاتین میان لحظه هایم گویی زخمه بر روح و جانم میزنند..........

 

iru32oemlohjykbqd3df.jpg

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1392ساعت 18:24 توسط نفس |